ای صاحبِ حلقههای حکم،
به نامِ تو زمان قد میکشد.
حلقه، فرمانِ عهد است:
وفا کنی—نگهت میدارد؛
بشکنی—یخ از آسمانت میبارد.
در قطبِ تو، طوفان مُهر ششگوشه میگیرد؛
نظم، نشانِ توست—هندسهای که بر باد حکومت میکند.
زمان، نامها را با دستِ آهنینش
حرفبهحرف حک میکند.
من سبکتر از آبم،
اما وزن را از تو آموختهام:
سبکی اگر دوام بیاورد،
سنگینتر از هر سنگ است.
از دور زرّین و باشکوه؛
از نزدیک، شکوهی که دوام را میآزماید:
زیباییِ بیپایداری
به برفابِ بینام میشکند.
استادِ بلندِ آسمان،
سختگیرِ مهربان،
بیاموزم چگونه بایستم:
حلقه برای فخر نیست—برای فروتنیست.
و هر سیسال که بازمیگردم،
در مدارِ تو از نو مُهر میشوم.